شما را به خدا این کار را نکنید. به خدا زرنگی نیست عین حماقت است! با توقعات بیجا از دوستتان احساس قشنگ او را نسبت به خودتان خراب نکنید.

یکی از دوستان نسبتا صمیمی من از ایران ایمیل فرستاده که دختر خاله اش برای یک سفر توریستی دارد میاید آمریکا و می خواهد همه شهرهای مهم آمریکا که شهر ما هم جزوش باشد را ببیند. دوست من هم لطف کرده و من را به ایشون معرفی کرده و شماره تلفن من را بهشون داده. بعد که این کار را کرده به من ایمیل زده و مثلا از من اجازه گرفته! بعد هم نوشته که چون شما هر دو دانشچو هستید، من به فلانی گفتم که یک آخر هفته برو اونجا که وقت داشته باشند که با تو بگذرونن. در ادامه دوباره ایمیل زده که تا کمتر از بیست و چهار ساعت دیگه فلانی پرواز می کنه، چیزی نمی خوای برات بگیرم و بهش بدم؟ البته خودش براتون کادوی مخصوص گرفته.

چند نکته جالب در این داستان وجود دارد:

-من تا وقتی ایران بودم و با این دوستم حشر و نشر داشتم که هیچ خبری از این دخترخاله چهل ساله مجرد وکیل پولدار نبود!

- خوبه که خودش به این موضوع دانشجو بودن ما اشاره کرده! اما یه جای کار را اشتباه کرده. دانشجوی دکترا فرقش با یه آدم غیر دانشجو اینه که حتی آخر هفته اش هم مال خودش نیست. گاهی مجبوره آخر هفته هم لب بره یا اگر هم خونه است باید بشینه مقاله بخونه، گزارش بنویسه، سمینار آماده کنه. حال خدا می دونه اون آخر هفته ای که این خانم میاد اینجا، خانمی که من اصلا یک بار هم ندیدم، من آیا ضرب الاجل پروژه دارم یا نه. من و همسرم انقدر سرمون شلوغه که برای هم هم نمی تونیم به اندازه کافی وقت بگذاریم. اون وقت یه غریبه توقع داره تمام آخر هفته مون را بهش اختصاص بدیم و مثلا ببریم بگردونیمش!

- برای اینکه ما را در عمل انجام شده قرار بدن، یک سری کادوی ویژه هم برامون در نظر گرفته اند که تو رودربایستی دیگه نه نتونیم بگیم. این دیگه اوج پررویی ه!

- و اما دوست عزیز بنده! کمتر از ٢۴ ساعت قبل از پرواز این خانم به من ایمیل زده که چیزی می خوای یا نه! الان هم که من ایمیلش را دیدم اینجا ساعت ٩ صبح ه و تهران ساعت ۶ غروب. خانم هم فردا ٨ صبح پرواز دارن! حالا نمی دونم اگه من چیزی درخواست می کردم، تو این چند ساعت چه جوری می خواست فراهم کنه؟! متنفرم از تعارف هایی که داد می زنن الکی هستند!

نتیجه اخلاقی: انقدر نگید هر کی رفت خارج بی معرفت شد. دیگه زنگ نمی زنه. خبری نمی گیره... گاهی دوست هایی که ایران هستند با این درک نکردن هاشون، با ببخشید مثلا زرنگ بازی هاشون، آدم را زده می کنن. من خودم برای این دوستم کم کار نکردم. حتی تابستون با اینکه حقوق خودم قطع بود و در تنگنا بودیم از اینجا برای آزمون تافلش ثبت نام کردم و خیلی کارهای دیگه. اما بعضی ها تو دوستی انگار بیشتر می خوان بگیرن تا بدن و این موازنه دوستی را به هم می زنه!

| ٥:٤۳ ‎ب.ظ | چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ نظرات()

 

-یه روز دیگه را پشت سر گذاشتم. رفتم دانشگاه، یه ۶-٧ ساعتی را توی لب* کار کردم و ساعت هفت و بیست دقیقه شب بود که رسیدم خونه. می دونستم تا کمتر از یه ساعت دیگه امید هم از دانشگاه بر می گرده. دلم خواست به تلافی دیشب که زود رسیده بود خونه و برام سنگ تموم گذاشته بود، منم شامم آماده باشه وقتی که میاد. دیشب یه شکم چرانی واقعی کردیم. اولش آب طالبی، بعد یه غذای سبک فرنگی که عبارت بود از قارچ هایی که شکمشون با مخلوطی از سیر و سبزیجات پر شده بود، و در آخر هم یکی دیگه از شاهکار های آشپزی امید که خورش کرفس باشه. من که زده بودم به سیم آخر. با اینکه با یه نصف بشقاب کاملا سیر شده بود تا ته بشقابم را خوردم. خیلی کم پیش میاد که غذایی انقدر به نظرم لذیذ باشه که رو سیری هم بخورمش.

امید رژیم گرفته و چون دیشب هم خیلی ناپرهیزی کرده بود فکر کردم باید یه غذای سبک درست کنم. ماهی تنوری با مخلفات درست کردم که با اشتها هم خوردش و دوست داشت. البته کلا خوش خوراک ه و کم پیش میاد به غذایی نه بگه!

الان هم ساعت ده شب ه. خیلی خستم. کلا من فقط شب های آخر هفته که روزش را خونه ام، سر حالم. انرژی جسمیم کمه و زود خسته می شم. شاید هم همه خانم ها اینطور باشن.

-توی لب همه چی خوب پیش می ره. یه لب کاملا international! مرکب از دو تا چینی، یه آلبانیایی، یه لهستانی، یه ایرانی و یه کلمبیایی، چه شود! این آمریکایی ها هر چقدر هم که مهربون باشن بازهم ارتباط کردن باهاشون زیاد ساده نیست. یعنی من که نتونستم تا حالا با یک کدومشون رابطه لذت بخشی بر قرار کنم. اما با این دوتا اروپایی ها خوب دارم جور می شم. خصوصا با لیندا که اهل آلبانی ه و مسلمونه. اابته مسلمونیش مثل خودمه. یعنی از خونواده مسلمونه و خودش هیچ گونه باوری بهش نداره. بهش می گم تو اولین مسلمون بلوندی هستی که من تا حالا دیدم! ظاهرا آلبانی هم کم مسلمون نداره.

من این مساله را که با خارجی ها بهتر جور می شم را ربطش می دم به مسائل و چالش های مشترکی که دو تا خارجی باهاش مواجه هستند که عمده ترینشون چالش زبان دوم (انگلیسی) و حس homesick بودن یا همون حس غربت خودمون. یه آمریکایی نمی تونه این مشکلات را لمس کنه. خود من هم تا وقتی تو مملکت خودم بودم هیچ ایده ای نداشتم که وقتی بیام اینجا و مشغول درس بشم و تو یه جامعه ای با این همه مولفه های مثبت (که اصلا قابل مقایسه با ایران نیست) زندگی کنم، دیگه چه مشکلی می تونه حس شاد بودنم را تهدید کنه. به قول بعضی ها فکر می کردم این کسانی که اینجا کار و بارشون به راهه و باز هم ناله می کنن، خوشی زده زیر دلشون...تا اینکه خودم همه چیز را تجربه کردم و کلی از لحاظ روحی فراز و نشیب پشت سر گذاشتم و به این نقطه آرامش نسبی رسیدم. قصد هم ندارم زیاد به این بپردازم که چه بر روح و روان من گذشت تو این دو ساله. نه خوب می شه بیانش کرد و نه اون کسی که تجربه نکرده باشه و مثل میلیون ها ایرانی دیگه مشتاق خارج و از وضع موجود مملکت بیزار باشه (که البته حق هم داره) می تونه درک کنه که من چی می گم. پس بگذرییییییییییم!

-راستی آخر این هفته روز ولنتاین هست. نمی دونم دو تا آدم که نزدیک دو ساله که هر روزشون را با هم شب کردن و انقدر با هم هیچی ندار هستن، باید چی بهم کادو بدن یا چی رو کارت تبریک بنویسن که بیانگر احساس واقعیشون به هم باشه.

* مخفف laboratory یا همون آزمایشگاه خودمون

| ٦:٢٥ ‎ق.ظ | چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ نظرات()

 

من ماجرا های وبلاگ یه خانم را تا 5-6 پست قبلش خوندم. همش دنبال یه دلیل محکم برای اون همه بغض و نارضایتی اش از ازدواجش می گشتم. چیزی پیدا نکردم جز اینکه تو ماجرای عقد و عروسی همش حرف کادو و مادیات بود. چرا شوهرم این را برام نخرید؟ چرا پولدار نیست تا من به علایقم برسم و افسرده نشم؟ می خواستم یه چند خطی راجع به این موصوع بنویسم. واقعا این فرهنگ ماده پرستی و این توقع که اکثر زنان ایرانی دارن که مرد باید براشون پول بیاره و زندگی بسازه باید از جامعه ما رخت ببنده. اگه زنها دنبال بدست آوردن حقوق خودشون هستن اول باید مسوولیت زندگی شون را به عهده بگیرن. من خودم در خارج از کشور تک و تنها ازدواج کردم. همسرم مثل خودم فقط یه حقوق دانشجویی داشت و داره نه پس اندازی نه خونه نه ماشین... ما یک سال اول را یک اتاق در یک خانه دانشجویی اجاره کرده بودیم  و سال دوم یه آپارتمان مستقل اجاره کردیم. من نه عروسی داشتم نه سرویس طلا نه کادو. فقط دو تا سکه و یه ساعت خوب از پدر و مادرش گرفتم. همین والسلام. ما اول که این آپارتمان را اجاره کردیم حتی یه دست مبل نداشتیم . مهمون هامون را رو زمین می شوندیم. تصور کنید تو آمریکا آدم این کار را بکنه. یه دست ظرف یه شکل نداشتیم. ظرف های مجردی من و همسرم که بشقابش یه شکل و کاسه اش یه رنگ بود جلوی مهمونمون می آوردیم. هنوز رو تخت خواب و تشک دست دومی که شوهرم از خونه مجردیش آورده می خوابیم.
اینها را گفتم نه برای اینکه حسرتشون را می خورم یا حتی اصلا بهشون فکر می کنم بلکه چون واقعا آدم اینجور گله و شکایات را تو وبلاگ های دخترای ایرونی می خونه متاسف می شه.

| ٦:٥٠ ‎ق.ظ | شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ نظرات()

 

- یک تحولی در زندگی روزمره ام دادم و اون اینکه به جای اینکه ماهی ١۵٠-٢٠٠ دلار تو بوفه دانشگاه پول ساندویچ و پیتزا بدم، دیگه هر روز از خونه غذا می برم. این جوری هم سالم تره و هم اقتصادی تر.

یک کار دیگه هم می خوام بکنم . می خوام خوابم را منظم کنم. یعنی مثلا هر شب ساعت ١١ بخوابم و هر صبح حتی روز های تعطیل ساعت ٧ پاشم. شاید همه این سردرد های خفیف و همیشگی، این زود خسته شدن ها مال همین خواب نامنظم وکم و زیاد باشه. یه بسته قرص مولتی ویتامین هم گرفتم که روزی یه دونه اش را بخورم. تازه می خوام ورزش هم بکنم! دوباره من جو گیر شدم!

- یاد یکی از دوستام افتادم که بر خلاف بچه های دیگه، از باسن دنیا اومده بود. از پا نه ها از باسن! همیشه هم از این موضوع به عنوان نشانه ای از اینکه از همون اول پشتش را به این دنیای مسخره کرده بود، یاد می کرد.

- می خواستم از این تریبون استفاده کنم و از خدا یا طبیعت یا چه می دونم هر چیز دیگه ای به خاطر این که به نیاز شدید من به یه دوست دختر پاسخ داد، تشکر کنم. نمی دونم دوستیمون چقدر دووم میاره. مهم اینه که با هم خوب جور شدیم و وقتی با هم از هر دری حرف می زنیم، حقیقتا حرف همو را می فهمیم و خوب هم اعتماد همدیگه را جلب کردیم. سوزان جونم اینجا را نمی خونی، اما ممنون از بودنت!

 

 

| ٦:٠۱ ‎ق.ظ | سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ نظرات()

 

 آن دقایق را خوب به خاطر دارم. وقتی به آن لحظات فکر می کنم، حتی سردی هوای آن روز زمستانی را روی گونه هایم حس می کنم. در ارتفاعات دربند با طیبه بودم. تخت دنجی را که مشرف به دره بود برای نشستن و از هر دری حرف زدن انتخاب کرده بودیم. من از انگیزه هایم برای رفتن حرف می زدم. اینکه چقدر آنجا در فشار بودم و هیچ چیزی نداشتم که به خاطرش بمانم و چندین دلیل داشتم که همگیشان بهم می گفتند برو، فقط برو. او صبورانه گوش می داد، حق می داد و تحسینم می کرد و آرزو می کرد کاش جسارت من را داشت و می توانست از همه چیز دل بکند و برود.

 حرف هایی را که آن روز زدم خوب به خاطر ندارم. اما حرفی را که نگفتم روشن و واضح به یاد دارم. در دلم می گفتم اگر فقط یک نفر در این شهر داشتم که دوستم می داشت، برایم احترام واقعی قائل بود و تحت هر شرایطی ازم دفاع می کرد و می توانستم با او زندگی کنم یعنی هم خانه باشم، هرگز کشورم را ترک نمی کردم. اگر می دانستم که دوستی او را تا همیشه خواهم داشت، که او هیچگاه برای مثال ازدواج نمی کند و تا آخر می توانیم با هم هم خانه بمانیم، همه مشکلات و ناملایمات را تحمل می کردم. اگر یک خانه داشتم به مفهوم واقعی...

 این حرفی نیست که امروز بعد از دو سال دور از میهن بودن بزنم. این حرف را آن روز در دلم گفتم و هنوز روشن و واضح به خاطر می آورمش.

راستی طیبه جان! دوستت شاید از تو جسور تر بود و توانایی خطر کردنش بیشتر بود، اما هیچ از تو قوی تر نبود.  یادت هست که تز می دادم که کسی که می خواهد برود باید یادها و خاطره ها را جا بگذارد و برود و گرنه این چه کاری است که آدم برود آنور دنیا و همه اش فکر همین جا باشد؟! این طور که بدتر خودش را زجر می دهد...یادت هست؟ من درست شده ام همان آدم. جسمم اینجاست، اما گه گداری که حس می کنم روحی هم دارم، منظورم آن مواقعی است که آدم مچ خودش را می گیرد، می بینم به کل جدا از زندگی ظاهریم در اینجاست.

| ٤:۳۸ ‎ق.ظ | یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ نظرات()

 

یک بسته از سرزمین مادری رسیده، از خانه ام. همین نیم ساعت پیش تحویلش گرفتم. داخل یکی از همان کارتون های رنگ و رورفته و پوسیده اداره پست ایران با آن همه مهر ها و خطوط خرچنگ غورباقه رویش، ارزشمند ترین هدایای دنیا منتظرند تا باز شوند. یک تاپ قلاب بافی ظریف سبز رنگ، یک تاپ صورتی، سه کش سر مخمل از همان ها که یک غلاف پارچه ای دور کش را احاطه می کند و من هر چه گشته بودم نتوانسته بودم لنگه اش را به همان قشنگی که در ایران درست می کنند اینجا پیدا کنم، یک شلوارک مردانه کتان سدری رنگ ، یک بسته سوهان، یک بسته نسری*، دو بسته رشته آشی، یک لواشک بزرگ از همان ها که در راه شمال می فروشند.

خوشحال می شوم. بغض می کنم. ملول می شوم. اصلا نمی دانم چه حسی دارم. با این هدیه فرستادن ها چه چیزی بهتر می شود. آنها می خواهند یک تکه از وطن را به من دور افتاده بدهند و لابد من هم می خواهم یک تکه از تنوع و آزادی انتخاب را بافرستادن چیز هایی که در ایران پیدا نمی شود.

 * یک جور خوراکی شبیه شیرین گندمک با این تفاوت که از برنج درست می شود. از خوراکی های محلی مازندران است.

| ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ نظرات()

 

تمام دیروز و دیشب داشت برف میومد. صبح که بیدار شدم برف بند اومده بود و هوا هم آفتابی و نه چندان سرد بود. بهش گفتم فکر کنم پیاده روی تو این روز قشنگ زمستونی باید دلچسب باشه، پایه ای؟ نگاهی به مقاله ها و کاغذ های دور و برش انداخت و با حسرت گفت: "خیلی دلم می خواد، اما دو روز آخر هفته را هیچ کار نکردم و فردا هم باید به استادم جواب پس بدم." کلی کار نکرده داشت.

 گفتم: "باشه؛ اتفاقا منم بدم نمیاد تنهایی برم پیاده روی. خیلی وقته دیگه تنهایی تو خیابونها قدم نزدم. هدفونم را هم می گذارم تو گوشم و حالشو می برم." بعد از چند دقیقه شک و دودلی گفت:" باشه. باهات میام." گفتم:" نه! اصلا هوس کردم یکم تنهایی قدم بزنم. این جوری هم واسه خودش عالمی داره." اصرار کرد که دلش شور می زنه و این دور و بر زیاد پر رفت و آمد نیست و ... . آخرش گفتم:" ببین! من قبل از اینکه با تو ازدواج کنم خیلی تنهایی این ور و اونور رفتم. اصلا تک و تنها پا شدم اومدم این سر دنیا که درس بخونم. خلاصه که همیشه دختر مستقل و با عرضه ای بودم و ... . الان هم همون آدمم. تنها فرقی که کردم اینه که بزرگتر و با تجربه تر شدم. پس لطفا مثل بچه ها باهام رفتار نکن." فاصله اش باهام خیلی کم بود؛ طوری که صدای نفس هاش را می تونستم بشنوم. با اون چشم های مهربونش تو چشم هام نگاه کرد و گفت:" می دونم. همه اینها را می دونم. اما،...آخه تو دنیا من فقط از تو یکی دارم."

| ٦:٤٢ ‎ق.ظ | سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ نظرات()

 

دوباره ویر این که من دارم در این زندگی حیف می شم، من باید برم سراغ یک کار هنری، من اگه این عمری که پای درس خوندن گذاشتم پای علاقه واقعی ام (که نمی دونم چی هست) گذاشته بودم الان خیلی بیشتر از زندگیم لذت می بردم، مگه آدم چند بار عمر می کنه که بخواد همه اش را صرف کاری کنه که عاشقش نیست، آدم باید عشقش را به پای یه کار یا هنر یا چیزی از این دست بریزه، از صبح اومده بود سراغم.

نمی گم این حرفها نادرسته، اما با این زندگی دانشجویی ما خیلی از ایده ها جور در نمیاد. من به موسیقی کلاسیک خصوصا پیانو خیلی علاقه دارم. فکر می کنم نواختن پیانو حتی از گوش کردنش باید لذت بخش تر باشه. به علاوه وقتی بلدی پیانو بزنی یه هنری داری، یه کاری بلدی بکنی که توش تو فعال هستی. بر خلاف سایر فعالیت های دیگه که دوست دارم مثل کتاب خوندن، کنسرت موسیقی رفتن، فیلم دیدن، تماشای طبیعت. تو این کارها تو منفعلی.

ولی یه سرچ کوچولو رو اینترنت راجع به قیمت پیانو بهم نشون داد که بهتره فعلا بی خیال شم. تازه به فرض هم که پولش را داشتم، پیانو را می خواستم کجای این آپارتمان ٧٠ متری یه خوابه جا بدم؟ زحمت پیدا کردن معلم خوب تو این بلاد غربت برای منی که هیچ سررشته ای از موسیقی ندارم و کسی را هم اینجا نمی شناسم که تو این خط ها باشه و شهریه کلاسها هم که دیگه بماند.

الان دارم با خودم فکر می کنم باید بشه از همین روزمرگی های زندگی هم لذت برد. مثل تو شعر های سهراب که می گه می شه از دیدن یک باغچه مجذوب شد یا عاشقانه به زمین خیره شد...

اما با همه این حرفها یکی تو دلم بهم می گه اینا همش بهانه است؛ همتشو نداری. آدم کاری که بخواد انجامش می ده. مثل همین قضیه خارج اومدنت که با دست خالی و با قرض و قوله از خواهر و دوست و بدون حمایت معنوی کسی به انجامش رسوندی.

 

| ٦:٢٦ ‎ق.ظ | دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ نظرات()